|
سلام اینم از آخرین پست ۸۶: یه قطعه ادبی از گذر عمر که می خوام | اینم یک قطعه ی خوشکل از پروانه کوچولو: فی البداعه از خودم بنویسم: |خداحافظ !خداحافظ یک سال دور من چه خوب است گذر عمر در پشت بوته ی ثانیه ها | که بر روحم همچون نسیمی وزیدی ثانیه ها دقیقه ها و سالها خواهند گذشت |و من سال هاست که تو را زمزمه می کنم اینها همه نماد اند اینها همه سرابند |و تو ثانیه های پرگشودنم هستی . نباید خود را در سراب غرق کنیم |تابوت دیروزها آب می شود زیر پاهایم بگذاریم بگذرد بگذاریم بگذرد |و من در باران تولد جاری می شوم هر ثانیه هر دقیقه هر سال |مثل همه ی دنیا رنگها به دلتا می رسند اما نگذاریم با غم بگذرد |و هنگامه ی نوروز فرا می رسد پیوندی میان دیرو زو فردا ... با حسرت بگذرد |فرصتی شیرین از تنگنای زندگی فرصت پرگشودن پروانه ی پیله بسته ی وجود با تمام قرمزی اش و نور بباریم تصمیم هایمان را که زندگی ساده -------------------------------------------------- تا حالا دیدی یک خزنده عید رو تبریک بگه ؟؟ این عکس قشنگترین عکسیه که تو سال ۸۶ گرفتم میبینی چه نازه؟؟؟ سال جدید با پست های جدید میبینمتون عید همتون مبارک *۳۵* + نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 15:27 توسط 'HAMOST |
سلام راستش اصلا حس و حاله آپ کردن چند وقتیه ندارم ، ولی چون میخواستم از دور خارج نشم آپیدم ...یه چند مدتیه یه حس نو بهم دست داده عجیب !!! حس میکم دارم رو ابرهای ذهنم راه می رم !!عجیبه نه ؟؟!! چه میدونم والا هر موقع یه حسی بهم دست میده ؛ یه بار تریپ دپرس ؛ یه بار بی حسیه بار شادو شنگول ؛ اینبار هم حس درون گرایی !!! ولی هر وقت تو یه حس میرم به یه چیزایی پی میبرم که تو هیچ کتابی نوشته نشده !! موضوع این پست راهه دانشگاه و دید دیگری از شهرمون لار.خوب می دونید که ما دانشگامون تو یه شهره دیگه هست(اوز). هر وقت که می خوایم بریم اونجا باید سوار سرویس بشیم و بعد 45 دقیقه برسیم دانشگاه.باورتون نمیشه ولی بهترین لحظات عمره دانشجویمون رو تو سرویس و تو این 45 دقیقه راه میگذرونیم.نمی دونید چه حالی میده وقتی تو یه مینی بوس 20 نفره 40 نفر رو سره هم سوارمیشیم ؛ دیگه دست پات رو تشخیص نمی دی ؛ از بس دست و پا از اطرافت بیرون اومده !! و تا اون موقعی که میرسیم دانشگاه هزار جور بحث میکنیم و جک میگیم و بعضی وقتها دپرس سرمون تکیه می دیم به پنجره و جاده رو نگاه میکنیم و هر لحظه شاهد گذر عمرمون هستیم ... یه چند روزه پیش داشتم به آدم فضایی ها فکر میکردم ؛ که یهو یه سفینه ی فضایی اومد بالا سرم و بعد چند لحظه یه آدم فضایی اومد پایین و منو دعوت کرد با سفینشون یه دوره زمین بزنیم ؛ منم قبول کردم و باهاشون رفتم ؛از اون بالاشهرم رو میدیدم ، خونمون رو میدیدم ؛خونه ی دوستامو اون فلکه ی بزرگی که مردم هر شب تابستون واسه تفریح می رن اونجا ، ساختمون هایی که وقتی میرم پایینشون وایمیسم باید سرم رو بالا بگیرم تا ببینمشون ؛ همه و همه حالا شده بودن به اندازه ی یک نقطه و شهرم به اندازه ی یک گلبرگ گل ؛ جدا از همه چیز , آزاد و رها بدون هیچ وابستگی آخ که چه حسه خوبی بود از اون بالا یه چند تا عکس از لار گرفتم بعد یه سری آزمایشات روم انجام دادن و دیدن هیچ نشونه ای از انسان تو من دارن پیدا نمی کنن ؛ گفتند تو یه نسل جدید از نوعی تشعشعات ماوراء هستی که هیچکی نمی تونه تو رو درک و کشف کنه !! باورتون نمی شه درست اون لحظه ای که می خواستم بگم منم همراه خودتون ببرید یهو از خواب بیدار شدم ؛ ولی خیلی برام عجیب بود چون اون عکسها یی که گرفته بودم هنوز تو موبایلم بود !!!! باورتوت نمیشه ؟؟ خودتون ببینید......... این عکس اون سفینه ی فضاییها:
================================================ آخره این پست رو می خوام به نامه ای که توسط یه پروانه ی کوچک که یه چند وقتیه رو تنها گل گلدون پنجره ی ذهنم نشسته؛ نوشته شده اختصاص بدم:
« نامه ای به حمید که می دانم فکرهایش سبز سبز است » من جاری می شوم زیر باران و آب رنگ از لباسم می برد . چروک چشمانم صاف می شود و دستانم هوا می خورند . رنگ های دلم نفس نفس می زنند و تابوت دلتنگی آب می شود زیر پاهایم . نگونیامدی ... که تو آمدی ... چه بمانی ، چه نمانی ... و من از موج های مثبت هیچ نفهمیدم مگر آنهایی که بر وجودم نشاندی . حرفهایت شاید ، خواب هایت را کم کند ؛ دیرت شود و پدرم دعوایم کند . حرفهایت شاید ، بند از بند روزمرگی ات بگشایند . اما جاری شو ... حتی آن کتابهای قدیمی اینقدر روحم را پرواز ندادند . من پریدن می خواهم ؛ دستانت کو ؟! دیشب بی خواب شدم ؛ تو که رفتی ... و من فقط التماس کردم ... سوختم ... از حرفهایم ریزریز شدم و ریختم توی جوی آب ... من فقط دستانت را می خواهم دستانی که مرا پرواز دهد ، پروازی که فرودی مگر مرگ نداشته باشد . پروازی یکه و تنها ... و تو اگر مرا یاری کردی ؛ دیگر هیچ از تو نمی خواهم . و فقط آرزو می کنم که سنگ صبورت را بازیابی فرقی نمی کند عاشق که شوی ... راستی ، تو هنوز مرا نبخشیدی ؟ + نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 19:14 توسط 'HAMOST |
|
| ||||||