|
بلاخره راش انداختم
یه عمر تو فکره این بودم یه وبلاگ که تمام لینکها ی وبلاگهای بچه های لاری رو خیلی مرتب و جدول بندی با مشخصات کامل نویسنده درست کنم بلاخره هم درست کردم. فقط امیدوارم استقبال بشه. حتما تبلیغ کنید من که نمی تونم به تمام وبلاگها سر بزنم و خبرشون کنم. مرسی لینک دونی لاریها - ورود غیر لاری ممنوع *۲۱* + نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386 6:25 توسط 'HAMOST |
مثله این که از طرف الهه خانوم به یه مسابقه دعوت شدیم اگر قرار باشه یه فیلم از سرگذشت یا زندگی شما تا این سنی که هستید درست کنن... الف :4 تا اتفاق مهمی که تو زندگیتون افتاده و باید حتما بهشون اشاره بشه کدومها هستن؟ یک :همون لحظه ای که متولد شدم دکترها فکر کردن من مردنیم ؛چون دو تا پاهام دوره گردنم گره خورده بود ولی مثله اینکه دنیا متاسفانه یا خوشبختانه یه فرصت به من دادو مثل پروانه ای که تازه از پیله بیرون میآد و بالهاش یواش یواش باز میشه پای کوچوله ما هم یواش یواش از دوره گردنمون باز میشه و به ما مجاله نفس کشیدن میده دو:به خاطر اینکه هم پدر و هم مادرم معلم بودند در اوایل تدریسشون به روستاها انتقال پیدا کردند و به خاطر همین هم ۳-۴ سالی تو روستاها می چرخیدیم ؛ من چون بچه آخر بودم زمانی که به دنیا اومدم تقریبا انتقالیشون آخراش بوده؛ من فقط از کورده یکم یادمه زمانی که مادرم به خاطره اینکه صبحها زودتر به مدرسش برسه ما سه تا بچه ها رو از همون موقع خواب با لباس بیرونی می خوابوند تا دیگه موقع بیدار شدن نخواد لباس تنمون کنه و دیرش بشه ؛ من یه روز در میون مدرسه ی مامانم و مدرسه ی بابام میرفتم - البته نه که فکر کنید تو روستا به دنیا اومدم ؛منم مثله شما تو همین بیمارستان امام سجاد به دنیا اومدم ؛تازه دکتری که منو به دنیا اورده هندی بوده سه:از کودکستان تا آخره دبیرستان اتفاق خاصی برام نیوفتاد ؛ تا جایی که یادمه همش یا درس میخوندیم و مدرسه میرفتیم یا کارتن نگاه میکردیم یا هم با چرخ تو کوچه ها می چرخیدیم؛ ولی فکر کنم یک مسئله که مهم بوداین بود که زبان لاری رو یاد گرفتم؛ آخه من کلا تا دوم دبیرستان با همه فارسی حرف میزدم و اصلا بلد نبودم لاری صحبت کنم ولی بلاخره یاد گرفتم و از اون موقع به بعد با دوستام با زبان شیرینه لاری صحبت کردم چهار:فکر کنم همین مسئله ی خوندن بره کنکور و قبول شدنم تو دانشگاه مهمترین اتفاقی بود که تو زندگیم افتاده بودـ البته این رو فقط مدیونه یک نفر هستم و خودش اگه این مطلب رو بخونه میدونه چی میگم نهق؛ ب: چهار اتفاق مهم که بهشون اشاره نشه خیلی بهتره فقط یک مسئله ی مهم هست که همون مورده ۴ قسمت الف هست؛که از تاریخ ۱۲/۴/۸۴ شروع شدو اگه بگم قشنگ میشه یک فیلم سینماییه کامل ازش ساخت و فکر کنم پرفروشترین فیلم سال شناخته بشه ؛ولی از اونجایی که خیلی خیلی خیلی خوصوصیه بهش اشاره نشه خیلی بهتره ج:خلاصه ای از اخلاقتون به اضافه شخصیت و .... که باید بهشون اشاره بشه : اول همه ی خوصوصیاتم رو میگم به جرء بدی هام ؛ البته از نظره دیگران بد به نظر میآد یکی از خوصوصیات بارز من صبوریمه حاضرم به خاطر چیزی که میخوام ده سال صبر کنم ولی باید حتما بهش برسم؛عاشق خلاقیت و نو آوری هستم قوه ی تخیلم خیلی بالاست حس میکنم نیمی از وجودم مطعلق به خودم و این دنیا نیست؛از صداقت ؛ سادگی ؛ مهربونی خوشم میآد و دوست دارم همه این خوصوصیات رو داشته باشن؛ از دوروغ ؛ حسادت؛غیبت و کسانی که همیشه منتظره یه معجزه تو زندگیشون هستن و کسانی که بدبختیشونو تقصیر روزگار میندازند متتفرم؛ من عقیده دارم هر چی تو این دنیا بر سره آدم بیاد ؛ حقشه چون لیاقتش حتما همین قدر بوده. به قسمت؛حکمت؛قضا و قدر به شدت معتقدم البته در سایه ی اختیار.عاشق ترانه و خوانندگی و فیلم سینمایی هستم مخصوصا ایرانی و اگه خارجی باشه تخیلی و هنوزم که هنوزه عاشق کارتون هستم ؛ دوست دارم کادوی تولدم یه فیلم سینماییه کارتنی باشه. حرفهای مردم هایی که عقلشون به چششونه اصلا برام مهم نیست؛ ولی با کسانی که تجربه دارن حتما تو هر زمینه ای مشورت میکنم و کاری که میخوام انجام بدم اگه یک نفر هم تا به حال انجام نداده باشه اگه بدونم به صلاحمه حتما انجامش میدم.کلا هیچ کاری به کارهای دیگران ندارم وتوقع دارم کسی هم به من کاری نداشته باشه ؛ از آدم های فضول هم بدم میآد ؛ اصلا هم برام مهم نیست در بیشتر زمینه ها دورو برم چه اتفاقهایی داره میوفته حالا خصوصیاتی که از نظر دیگران به جزء خودم بده: یک:یکی اینکه خانوادم بهم میگن دلت از سنگه؛ نمی دونم چرا؟؟ ولی زمانی که کل خانواده میرن مسافرت غیره خودم؛ بعد از چند روز دلم براشون تنگ نمیشه ؛ نمی دونم چرا ؟؟!!آخه میدونید ؛ وقتی حس کنم کسی جاش راحته و در امن و امانه و بهش داره خوش میگذره دیگه دلتنگی بره چیه ؟؟؟ دو: وقتی که فیلم ترسناک نگاه میکنم نمیدونم چرا اینقدر میترسم سه: عاشق شب و تاریکی و تنهایی هستم؛کلا با روز میونه ی خوبی ندارم؛ به خاطره همین هم برنامه ی زندگیم رو تغییر دادم و شبها تا صبح بیدارم و روزها میخوابم ؛ البته موقعی که دانشگاه ندارم اینجوریه؛ بیشتر دوست دارم تنها باشم تا اینکه تو جمع باشم میدونید تنهایی یه آرامشو حس دیگه داره چهار: این یکی مشکلم خیلی ضایع هست ؛ وقتی با یکی صحبت میکنم حالا چه صحبت جدی باشه چه معمولی ؛ چه طرف مقابل آشنا باشه چه غریبه ؛ اگر به چشمام خیره بشه بی خوده بی خود خندم میگیره د ) با در نظر گرفتن چهره "واقعیتون" کدوم یکی از هنر پیشه ها رو برای بازی نقش انتخاب می کنید ؟ اگه سن و سال ملاک نباشه بهرام رادان گزینه ی مناسبی برای نقش من هست. ///////////////////////////////////////// خوب اصلا فکر نکنم کسی حوصله بکنه این همه مطلب رو بخونه ؛ ولی هر چی که باشه خاطره میمونه راستی از گذشتم یادی کردم میخوام عکس زمانی که کوچولو بودم رو نشونتون بدم لینک کسانی که در مسابقه شرکت کرده اند: الهه ی باران دهکده ی روئیا دانشجوی بدبخت قاب تجسم *۲۰* + نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386 0:37 توسط 'HAMOST |
سلام
اومدم بگم که از امروز برای تنوع اسمم تو دنیای مجازی عوض شده شده ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه A-B-C-D-E-F-G-H-I-J-K-L-M-O-P-Q-R-S-T-U-V-W-X-Y-Z *۱۹* + نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 2:23 توسط 'HAMOST |
۱آخرین باری که نخوابیدم همین دیشب بود؛فکرهای بیخود دست از سرم بر نمیداشت
۲آخرین باری که فیلم دیدم همین نیم ساعت قبل بود، فیلم ساعت شلوغی ۲ ،جکی با اون آدم سیاه مسخره ۳آخرین باری که از ته دل خندیدم فکر کنم ۱ سال و نیم پیش بود، یه مسئله ی خصوصی بود شرمنده از گفتن آن معزورم ۴آخرین باری که گریه کردم حدود ۱ ماه پیش بود سر فیلم میم مثل مادر،البته این بهانه ای بود که بغضی که یه عمر تو گلوم گیر کرده بود بترکونم ۵آخرین باری که احساس غرور کردم آخره ترم ۱ بود زمانی که کارشناس رشتمون زنگ زد خونه و خبر ممتاز شدنم را به من داد ۶آخرین باری که از خودم متنفر شدم ۸ ساعت پیش بود؛ زمانی که در مسابقه ی نوشابه که دوم شدیم و از طرف سمپاد بود در مدرسه ی بهشتی به خاطر یک مسئله ی بیخود که بین منو دوستم اتفاق افتاده بود به هم بی اعتنایی کردیم و الآن یک جورایی فکر کنم قهریم ۷آخرین باری که احساس خوشبختی کردم امروز بود موقعی که از خواب بیدار شدم؛ طبق تحقیقاتی که شده من یه آدم خوشبختم ۸آخرین باری که دروغ گفتم همین الآن بود چون طبق تحقیقاتی که شده من کلا آدم خوشبختی نیستم و اصلا هم امروز احساس خوشبختی نکردم ۹آخرین باری که خیلی ترسیدم یک هفته پیش بود؛ زمانی که تمام خانواده رفته بودن مسافرت و خودم تک تنها تو خونه خوابیدم و میخواستم برم دستشویی و باید از ۴ اتاق تاریک رد میشدم تا میرسیدم به مقصد؛و تمام لحظه های فیلم کلبه ی وحشت روبروی چشمم بود ۱۰آخرین باری که آخرین پست وبلاگم رو نوشتم همین حالا بود(فکر نکنید رفتنیم ها . منظورم یه چیز دیگه هست.) به قول فرزاد خداحافظ همین حالا *۱۸* + نوشته شده در چهارشنبه دهم مرداد 1386 4:10 توسط 'HAMOST |
|
| ||||||